بدون شرح

حتماً تا کنون مطالب زیادی دربارۀ قانون جذب (Attraction) در کتابهای روانشناسی کاربردی مختلف مطالعه کرده اید و مستند راز(The Secret) رو هم چندین بار دیدید
اینطور که بنظر می آید٬ از نظر نویسندگان آن کتابها و سازندگان مستند راز٬ این مهم ترین قانون زندگی٬ و در مجموعۀ اسرار زندگی، راز اعجازآمیز و حیرت آوری ست!
این راز اعجازآمیز و حیرت آور، و این مهمترین قانون زندگی از منظر ایشان، هشتصد سال پیش، در قرن ششم (ه . ق) بطور کاملاً واضح و همه فهم، در متون و کتب ایرانی-اسلامی تبیین شده است!
از مثنوی معنوی و از مولانا سخن می گویم:
او جمیل است، و محبٌّ للجمال
کی جوان نو، گزیند پیر زال
خوب، خوبی را کند جذب این بدان
طیّبات و طیّبین بر وی بخوان
در جهان هرچیز، چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و، سرد سرد
قسم باطل، باطلان را می کشند
باقیان، از باقیان هم سرخوش اند
ناریان، مرناریان را جاذب اند
نوریان، مر نوریان را طالب اند
«مولانای کبیر، مثنوی معنوی(بر اساس نسخۀ رینولد نیکلسون)٬ دفتر دوم٬ ابیات ۷۹ تا ۸۳ »
و یا در جایی دیگر می فرماید:
هر که عاشق دیده ای معشوق دان
کو به نسبت هست، هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
«مولانای کبیر، مثنوی معنوی(بر اساس نسخۀ رینولد نیکلسون)٬ دفتر اول٬ ابیات ۱۷۴۰ و ۱۷۴۱ »
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
از کوچه های خاکی که با دیوارهای کاهگلی و کوتاه محاصره شده اند آرام آرام می گذریم. پرچین ها و درختان تبریزی دورادور باغها برای جلوگیری از ورود غریبه نیست که فقط برای مشخص شدن مرز است، اینجا معنای مالکیت به گونه دیگری است. به درب یکی از باغ ها که سرسبز ترین باغ این کوچه است نزدیک می شویم و به داخل آن نگاهی می اندازیم. در انتهای باغ زنی با چادر سفید گلدار در کنار اتاقکی کاهگلی نشسته و مشغول سر و سامان دادن به محصولات برداشت شده است. جعبه های پر از گوجه فرنگی و خیار و فندق و گردو و ..... و در سوی دیگر مردی بیل در دست مشغول آبیاری و باز کردن راه آب است. نزدیک می شویم و کمی بلند بلند حرف می زنیم که متوجه حضور ما شوند. مرد بیل به دست که پشتش به ماست بلند بلند آواز می خواند و گه گاه در حالتی با شعف عارفانه سری تکان می دهد. صدای ما را کی می شنود برمی گردد و نگاهی می کند و ....
- سلام. خسته نباشید. مهمون می خواید؟
- سلام. سلامت باشید. چرا نمی خوایم. (بلند فریاد می زند) هاجر خانم مهمون داریم.
چند ساعتی دور هم می نشینیم و از هر دری حرف می زنیم. برایشان توضیح می دهیم که از مدرسین دانشگاه هستیم و هرکداممان به فراخور رشته خود (که اکثرا کشاورزی و آبیاری و ... است) هر از چندی برای تحقیق به مناطق حاشیه ای سرکی می کشیم. یکی از همراهان چشمکی می زند و به شوخی می گوید: "البته بیشتر برای صفا کردن میایم". از زندگی اش می پرسیم و حال و روزشان:
نامش قربان است. می گوید 50 ساله است اما چهره آفتاب سوخته و شکسته اش بیش از اینها را نمایان می کند. دستان پینه بسته اش را نشان می دهد و می گوید: "بابا این همه دانشگاه اینجا تاسیس شد اینهمه گقتن مردم دارن با سواد می شن علم پیشرفت کرده والا ما که چیزی ندیدیم. هنوز هم با همون روش های قدیمی پنجاه شصت سال پیش داریم کشاورزی می کنیم. ماشین آلات کشاورزی خیلی گرون هستن برای امثال ما که بیشتر برای مصرف خودمون کشاورزی می کنیم صرف نمی کنه. خیلی هم ابتدایی هستن. درسته تو روستا زندگی می کنیم ولی خب از دنیا بی خبر نیستیم. می دونیم کشورای دیگه چه تجهیزات کشاورزی ای دارن و چه جوری دامداری و زراعت می کنن". می پرسم: "عمو قربان هیچ وقت به فکر توسعه کارت و تولید انبوه افتادی؟" می گوید: "دست تنها؟ کسی نیست کمک کنه. پول کارگر هم نمی تونیم بدیم. سه تا پسر دارم یکیش تو تهران تو بازار کار می کنه. کسب و کارش هم پر رونقه ولی دریغ از یک سر سوزن کمک که به ما برسونه. هر سال با خانوادش میاد هر چی دلش می خواد از اینجا و از محصولات اینجا می بره بدون اینکه کوچکترین کمکی به ما بکنه. آخه فکر نمی کنه که پس فردا که من دیگه نباشم کی می خواد اینجا رو سر پا نگه داره؟ دوتا دیگه از پسرام دانشجو هستن. هر سال کلی خرج دانشگاهشون میشه. من نمی فهمم درسی که زندگی آدمو بهتر نکنه به چه دردی می خوره."
همسر عمو قربان، هاجر خانم ساکت نشسته و با چادر گل گلی اش از ما رو گرفته و نیمی از چهره اش را پوشانده. چهره و دستانش براق و لطیف و زیبا نیست. راستش هیچ جذابیت زنانه ای برایش نمانده. قامتش هم کمی خمیده شده. یک نفرمان از او می پرسد: "هاجر خانم نمی خای خودتو بازنشست کنی؟ کار زراعت و دامداری خیلی سنگینه". آهی می کشد و انگار که به یاد خاطرات شیرینی می افتد لبخندی می زند و می گوید: "بچه که بودیم اینجا یه صفای عجیبی داشت. یک طرف مرزعه یه گاوداری خیلی بزرگ بود. درختا انقدر محصول داشتن که شاخه هاشون می چسبید به زمین. میوه های شیرین و آبداری که مطمئنم شماها تا حالا اون شکلی شو نه دیدین و نه خوردین. مزرعه بزرگی بود. مال پدر بزرگ من و قربان بود. قربان پسر عمومه. بعد از مرگ پدر بزرگ اون مرزعه تقسیم شد و این قسمتش به ما رسید." با دست به باغهای مجاور اشاره می کند: "اونا همش با اینجا یکی بود. الان همه شون خشک شدن، داغون شدن. هیچ کس نموند که بهشون برسه. هرکی به فکر راحتی خودش بود. همه رفتن و شهر نشین شدن به ما هم میگن بیاین و از اینجا دست بکشین. ولی من نمی تونم. دلم اینجاست."
عمو قربان آهی از ته دل می کشد و با چشمانی که کم کم نمناک می شود می گوید: "شما جوونای روغن نباتی نمی دونین زندگی تو قلب طبیعت یعنی چی. زمین با آدم حرف می زنه، خاک به آدم پیوند می خوره، موقع آبیاری وقتی بوی نم خاک بلند می شه انگار دنیا توی دستاته. وقتی نزدیک بهار شاخه های درختها رو هرس می کنی انگار باهات حرف می زنن و چند هفته بعد با شکوفه هاشون ازت تشکر می کنن. وقتی میوه درخت رو می چینی باید ازش قدر دانی کنی وگرنه سال بعد برات خسیسی می کنه." مکثی می کند و با ناراحتی ادامه می دهد: "همونطوری که الان خاک همه جای کشور داره برامون خسیسی می کنه. اگه یه سر به بازارهای میوه تهران بزنید میبینید که پر شده از میوه های وارداتی. نه مزه دارن نه ظاهر خوب. مزه آب می دن. آخه ایران با این همه خاک قابل کشت و آب و هوای مناسب برای کشاورزی چه نیازی به واردات میوه و غلات داره؟ بازارمون رو کساد کردن. دارن آتیش به این زمین می زنن و خبر ندارن که دیگه نمی شه خاموشش کرد. اون وقت به شیخ نشین های عربستان می خندیم که نفت می فروشن و می خورن و می خوابن." دستی به شانه یکی از بچه ها می گذارد و چند بار ضربه کوچکی به آن می زند: "ببین پسر جان نون بازو خوردن آنچنان لذتی داره که با هیچ چیز نمی شه عوضش کرد."
نزدیک غروب می شود و همگی با هم عزم رفتن می کنیم. به هر کداممان کیسه ای پر از میوه های آبدار و خوشمزه می دهد و راهی مان می کند.
غروب اینجا بسیار دیدنی است. آسمان هم با انسان سخن می گوید. نگاهی به پشت سرم می کنم و عمو قربان و هاجر خانم را می بینم که به سمت خانه می روند. عمو قربان! به خدا سوگند که دستان پینه بسته و چهره آفتاب سوخته ات برایم از هر عبادتگاهی مقدس تر است. هاجر خانم! بوی چادرت که دیگر با هزار بار شستن هم عطر گوجه فرنگی را از خود جدا نمی کند از هر عطر و گلابی برایم خوشبو تر است. نمی دانم این ته مانده کشت و زرع و آبادانی که امروز می بینم تا کی دوام خواهد داشت. نمی دانم چرا مردمان نمی دانند که با دست خود بهشت خود را ویران می کنند. نمی دانم چرا زندگی ذلت بار دلالی و دست فروشی و گارگری برای مردمانِ از روستا کوچ کرده برایشان شیرین تر از آباد کردن زمین است. نمی دانم بودجه ای که دولت به روستاها اختصاص می دهد صرف چه اموری می شود....
روستای "قره کهریز" از توابع "دیزج خلیل"
دفتر مسئول بخش پیشگیری سازمان بهزیستی تبریز:
تمام تلاشم را می کنم که مطالباتم را به زبان ترکی مطرح کنم که در میانه کار به اصطلاح معمول کم می آورم و می گویم:
- میشه بقیه شو فارسی بگم؟
- خب از اول فارسی می گفتین اگه سختتونه .... حتما فکر کردین اگه فارسی بگین همکاری نمی کنم. درسته؟
- راستش همینطوره ![]()
لبخندی می زند و به تابلویی که پشت سر من است اشاره می کند که با خط درشت و زیبایی روی آن نوشته شده:
"برای با هم بودن نیازی نیست مانند هم باشیم، کافیست به تفاوت های هم احترام بگذاریم"
شرمندگی هم عالمی دارد.
-------------------------------------------------
بزرگی که مسند قضاوت در محکمه را بر عهده داشت و سالها به قضاوت عادلانه شهرت داشت می گفت: هر بار که در جایگاه قضاوت می نشینم و گاه صدور حکم می رسد، با وجود ادله واضح و روشن گویی در آنی هزاران بار میان بهشت و جهنم نوسان می کنم. چرا که همیشه می دانم که همه چیز را نمی دانم.
هنوز نمی دانم قاضی ای که در غیاب متهم و تنها با شهادت شهودی سوگند یاد نکرده قضاوت کرده و بدون تفهیم اتهام حکم صادر می کند و حتی فرصت دفاع را از متهم سلب می کند، قاضی عادلی است یا ...
--------------------------------------------------
چند ماه پیش در مترو: مترو در حال حرکت در تونل است که ناگهان چراغها خاموش می شود. خانمی که کنار من ایستاده است به شدت بی قراری می کند و شروع می کند به خواندن دعا و .... که به او می گویم:
- خانم اتفاقی نیفتاده که، الان چراغا روشن می شه. تازه اگرم نشه بازم مشکلی نیست فقط همدیگه رو نمی بینیم. خدا رو شکر که داره حرکت می کنه و توقف نکرده.
- دخترم من نگران اینم که راننده الان جلوشو نمی بینه یه وقت می کوبه به در و دیوار تونل
- ![]()
----------------------------------------------
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیـــــــــــــم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیـــــم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیــــــم
گاهی و فقط گاهی دلم می خواهد گونه ای دیگر باشم
به آن شکل که مطرود مردمان است و در نظر عقل گرایان دیوانگی
گاهی و فقط گاهی دلم می خواهد لباسی پاره و بی رنگ به تن کنم و در خیابان های شهر پرسه زنم تا طعم بی اخلاقی ها را بچشم و بدانم به چشم حقارت نگریسته شدن چه دردی دارد، که شمشیر تیزتری شوم برای نابودی خود بزرگ بینی ها
گاهی حتی دلم می خواهد دسته ای گل هم به دست گیرم و بر سر چهار راه ها التماس رانندگان کنم که شاخه ای گل از من خریداری کنند و رنگ نگاه ترحم آمیزشان را بر وجودم ببینم، تا ستیزه گری شوم بی محابا برای خشکاندن ریشه هرچه ترحم منزجر کننده است
گاهی و فقط گاهی باید در روستایی به دور از تمدن سکنی گزینم که بدانم درد نداشتن نان گندم و فقط دیدن دست مردم از ما بهتران در سریال های رنگارنگ تلوزیون چه زخمی به دل می گذارد، شاید چندان نتوانم نداشته هایشان را مهیا کنم لااقل تلنگری می شوم در ذهنشان برای اثبات حقوقشان
گاهی دلم در سرما ماندن و خوابیدن در میانه برف می خواهد تا بدانم خوابیدن در لبه اتوبان برای گرم شدن با دود اگزوز ماشین ها چه معنایی دارد
گاهی دلم پرسه زدن های بی هدف می خواهد تا نفرت از نگاه های حریص و پر طمع شکارچیان دخترکان بی پناهی که به دنبال خوشبختی، بد بختی های خانه را وداع گفته اند لمس کنم که شاید همه وجودم فریاد شود برای اثبات بی گناهی این دخترکان
گاهی دلم روزها گرسنگی و بی پولی می خواهد که نه توان رفتن و رسیدن به پناهی را داشته باشم و نه دست یاریگری را ببینم که بذل عنایت کوچکی به سویم روانه می کند، تا بدانم در حسرت رسیدن یاریگری نشستن که پیامی از عشق با خود دارد چه حسی دارد
گاهی دلم سکوت می خواهد که فریاد کودکی به گمان خود بزرگ شده را پذیرا شوم و آماج تهمت ها و خرد کردن هایش شوم تا فراموش نکنم من هم روزی کودکی کرده ام و بزرگواری دیده ام تا بزرگی را فهمیده ام
گاهی دلم شکستن می خواهد
گاهی دلم حقارت می خواهد
گاهی دلم لگد مال شدن می خواهد
گاهی دلم هیچ شدن می خواهد
گاهی دلم بدترین بدی ها را می خواهد و زشت ترین ثانیه ها را ........
که بیاموزم
بیاموزم که من خرد کننده نباشم
که من نابود کننده نباشم
که من آغازگر نفرت نباشم
که من اگر توانستم نابود کننده هرآنچه باشم که در دلها درد می آفریند
که من پیام آور عشق باشم
و از همگان بخواهم
که ما پیام آور عشق باشیم
آیاتی از سوره سبا:
بگو كسانى را كه جز خدا موثر پنداشتهايد بخوانيد هیچیک ذرهاى نه در آسمانها و نه در زمين مالك نيستند و در آن دو شركتى ندارند و براى وى از ميان آنان هيچ پشتيبانى نيست (۲۲)
و شفاعتگرى در پيشگاه او سود نمىبخشد مگر براى آن كس كه به وى اجازه دهد تا چون هراس از دلهايشان برطرف شود مىگويند پروردگارتان چه فرمود مى گويند حقيقت و هموست بلندمرتبه و بزرگ (۲۳)
بگو كيست كه شما را از آسمانها و زمين روزى مىدهد بگو خدا و در حقيقت يا ما يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم (۲۴)
بگو [شما] از آنچه ما مرتكب شدهايم بازخواست نخواهيد شد و [ما نيز] از آنچه شما انجام مىدهيد باز خواست نخواهيم شد (۲۵)
بگو پروردگارمان ما و شما را جمع خواهد كرد سپس ميان ما به حق داورى مى كند و اوست داور دانا (۲۶)
به امید حاکم شدن حق
به خدای خودت فکر کن
اولین ویژگی و صفتی که ازش به ذهنت می رسه چیه؟
رحمان، رحیم، سمیع، بصیر، وهاب و ..........
از بین تمام اسامی ای که به خدا نسبت می دن، ویژگی اصلی خدای تو کدومه؟
......
وقتی که پیداش کردی می بینی که اون ویژگی دقیقا اصلی ترین ویژگی خودته
یعنی همون صفتی که مردم تو رو به اون ویژگی و صفت خوب می شناسن
پس بهتره خدامون بهترین ویژگی ها رو داشته باشه تا ما هم با مردم بهترین رفتارها رو داشته باشیم
خدای ما می تونه خدای بخشودگی ها باشه و خدای مهربانی ها و می تونه خدای شدید العقاب باشه و سریع الحساب
یادمون نره ما تعیین می کنیم که خدا چطور باهامون رفتار کنه
۱. در یک کشور اسلامی، دولت از عبادت، نماز و نیایش دسته جمعی مردم تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر برای رفع فقر و فساد وحشت دارد!!!! البته اگه همین مردم یه قرآن رو سرشون می ذاشتن مشکل حل بود. پس جمله بالا اصلاح میشه: در یک کشور اسلامی(؟!) دولت از هرگونه نو آوری و عملی که در آن عقلانیت وجود داشته باشد وحشت دارد.
۲. وقتی یه عده آدم بخوان یه کوه بزرگ رو جابجا کنن علاوه بر برنامه ریزی و تهیه مقدمات باید با تمام وجود همدیگه رو دوست داشته باشن و به هم کمک کنن وگرنه بعد از یه مدت تیشه ها به جای اینکه رو کوه فرود بیاد رو سر و کله افراد گروه فرود میاد.
۳. همه آدما دلشون می خواد که خوب باشن فقط باید فرصت خوب بودن رو که شاید هیچ وقت نداشتن بهشون بدیم.
۴. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریــــست رنجیدن
۵. وقتی به گذشته نگاه می کنی دلت می خواد از همه تشکر کنی، مخصوصن از کسایی که بهت بدی کردن. چون آدمایی که بهت بدی می کنن بدون اینکه بخوان چند تا ویژگی تو رو تقویت می کنن، مثل صبر، گذشت و بزرگواری. یعنی اینکه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
۶. اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
(خاص بودن یعنی همین دیگه)
۷. یادم بندازین بعدن داستان هسته خرما رو اینجا بنویسم. هم جالبه هم کارآمد.
ایکاش می شد همیشه همین بالا بمونی
همونجا که وقتی به پایین نگاه می کنی مردم رو غرق بازی گذران عمر می بینی
مهره های بازی رو نگاه می کنی که سردرگم دنبال چیزی هستند که بازی گردان پشت صحنه بازی پنهان کرده تا به وقتش بندازتش وسط میدون
بازیکنان ذخیره رو می بینی که مشغول گرم کردن خودشون هستند و فکر می کنند که با ورود به صحنه بازی حتما بهترین بازیکن زمین می شن
شکست خورده ها رو می بینی که پیچ و تاب می خورن و خودشون رو به هر دری می کویند تا دردشون تسکین پیدا کنه با اینکه بازیگردان هزار باربهشون گفته که اگر زخمی شدی بدون که بخشی از بازیه و دردش هم ساختگیه
و پیروزمندان بخشی از بازی رو می بینی که غرق غرور، فتوحات خودشون رو نظاره می کنند بدون اینکه نگاهی به سناریوی روز بعد بندازن و ببینن که نقش ها هر روز جابجا می شن
اما نگاه کردن خالی بازی کسالت بار می شه و دلت می خواد بازم وارد بازی شی. پایین می آی و نقشت رو ایفا می کنی
اما حالا یک فرقی هست بین تو و بقیه بازیگرها. تو می دونی که هرچی اتفاق می افته بازیه و شور و شعف بازی و غصه اش همه و همه ساختگیه
اما بازم آنچنان غرق نقشت می شی که فراموش می کنی که یک مهره ی معلق تو یک بازی هستی
وباز هم به یک آسانسور نیاز داری که دکمه شو بزنی و بری بالا
و این پایین و بالا رفتن هر روز یا هر هفته و شایدم هر ماه برات تکرار می شه
و کم کم که یاد گرفتی کمتر بیافتی اون پایین و بیشتر بالا بمونی خودت یه بازیگردان میشی که خودت هم گاهی تو بازی خودت مهره میشی
اما بازیگردان بودن یه چیزه و سناریست بودن یه چیز دیگه. شاید اگه خوب از عهده کار بازیگردانی بر بیای بتونی توی سناریو هم دست ببری و ............ شایدم یه روزی سناریوی کامل یک قسمت از بازی رو خودت به تنهایی بنویسی.
اگه یه روز سناریست بشی چجوری می نویسی؟